محاکمه ی پدر ومادر
پدر ومادرم! من روی سخنم با شماست. چه سخنی!من از شما گله مندم.حتی از گلایه هم گذشته است
اگر حمل بر بی ادبی نباشد من از حرکت های نسنجیده ی شمادر طول تاریخ دیوانه شده ام .
ازدیوانه هم جز داد و فریاد انتظاری نداشته باشید. پدر!مادر! با این همه ابراز احساسات
وطن پرستانه تنها به فکر آن بودی که خوش نام تاریخ شوی وهرگزدلواپس فردای من فرزندت
نبودی.
پدر ومادرم! از این همه وطن پرستی دیوانه وار تو دارم به جنون مبتلا می شوم. بگذارتا
شمه ای ازدیوانگی های ترا بگویم تا دیگران هم بدانند که تو خطا کرده ای.
پدر!مادر! آن زمان که دیگران حتی نامی از استعمار نشنیده بودند ! تو فرزندان غیرتمند خود
را در رکاب اما م قلی خان شایلو حاکم فارس به میدان جنگ پرتغالی های استعما گر فرستادی
و در سایه ی شمشیرهای آن غیرتمندان خلیج فارس از وجود دشمنان پاک شد و گمبرون
بندرعباس نام گرفت.
پدر- مادر!تو فرزندانت را در رکاب سردارعشایر به میدان جنگ طهمار فرستادی تا با
استبداد بجنگند و مشروطیت را رونق بخشند ومن پیکرهای پاره پاره شان را در میدانهای
آن جنگ نابرابر هنوز می بینم.پیکر غرقه به خون علمدارخان کشکولی شهید راه مشروطیت
را می بینم که شیرازی های غیرتمند لقب علمدارمشروطه به او میدهند و در صحن شاهچراغ
به خاکش می سپارند.
پدر- مادر!من فرزندانت را در آن روز که میرزابنویس های درباری برای اولین بار در
طول تاریخ از آنان سلب مصونیت پارلمانی کردند وبه جرم استعمارستیزی به سیاه چالشان
فرستادند دیدم وتصمیم گرفتم که هرگز شما را نبخشم....
آقای خداوردی! آن روز که پنجه درپنجه ی سرپرسی کاکس انداختی به فکر من فرزندت بودی
که فردایم چه خواهد شد؟ آقای قره محمد!تو آن ساعت که به میدان جنگ با بیل بالیوزمیرفتی
هیچ فکر میکردی که رقیبان بی شرم به فرزندانت چه خواهند گفت؟
آقای ایاز تو نمیشد که این کاپیتان لعنتی را نکشی و اینگونه مارا بیدفاع دربرابر دوستان نادان
خودخواه رهایمان نسازی وقاتل و خونریز قلمدادمان نکنی؟
پدر- مادر!من تورامیبینم زمانی که عزیزترین ملکت یعنی باغ ارم وعزیزترین جانت یعنی
سردارعشایر را در راه اعتلا و سربلندی این آب و خاک فدا میکنی. هرگز به این کارت
احسنت و آفرین نخواهم گفت وفردای قیامت دامنت را خواهم گرفت که با این بذل وبخششها
وفداکاری های بی حدوحسابت ما را گرسنه وسرگشته رها کردی واندیشه ی فردایمان را نداشتی.
پدر- مادر!آی کاسه ی داغتر از آش! مگر در این مملکت تنها تو زندگی می کردی که تمام
داروندارمارا بخشیدی وبهایش را جز مرگ وتبعید و خفقان هیچ نگرفتی وفرزندانت را به
خاک سیاه نشاندی؟
پدر- مادر!آی دایه ی مهربان تر از مادر! تو با نوکران روزولت و ژنرال فریزر چنان
کردی که محبوب ترین فرزندانت یعنی خسروخان و محمدناصرخان آواره ی دیار تبعید و
غربت گردیدند وآنگاه که پس از سالها خون دل خوردن نسیم آزادی از یوغ استبداد وزید
و قدم بر خاک وطن نهادند نمیدانم به کدامین جرم جانشان را گرفتند.
همان وطنی که در راهش جانبازی ها کرده بودند و امروز تنها در لابلای تاریخ شرح
آن نهفته وگرد گذر زمان بر آن نشسته ودوستان نادانت با پوزخند از آن می گذرند وبه
فرزندان گرسنه ات فخر می فروشند وآن همه جانبازی را هیچ می انگارند .
پدر- مادر! آن روز که به رضاشاه دهن کجی کردی وبله قربان نگفتی من می دانستم
که دختر شاه عروس خانه ات نخواهد شد و خودت در سیاه چال جان خواهی سپرد.
چگونه می گفتم وقتی که کسی حرف بچه را جدی نمی گرفت؟
پدر- مادر! آن زمان که به هم سنگر تو مدال قهرمانی دادند و تو را به زندان قصرقجر
فرستادند من می دانستم که هیچ کس به جانبازی تو بها نمی دهدواصلا نمی خواهد که
تو را ببیند که زنده ای و سری در میان سرها داری و برای خودت کسی هستی .
حتی با اشاره ی دشمنان زخم خورده - دوستان نادانت فداکاری های تو را در نظرمن
جنایتی هولناک جلوه دادند تا از بردن نامت در انظار عموم ابا کنم و خود را جدای
از تو بدانم – غافل از این که شما می میرید اما تن به اسارت نمی دهید.
پدرم- مادرم! تو هر چه داشتی در راه وطن دادی اما وطن به تو چه داد؟
وطنی که اینگونه برایش فداکاری کردی وفرزندانت را به قتلگاه دشمنانش فرستادی
برای توچه کرد؟
به جغرافیای وطن بنگر! آنانی که در این گیر و بندها تماشاچی بودند بر نام و نشانشان در این
جغرافیا فخر می فروشند . اما تو کدامین ده کوره به نام تو نامگذاری شده است ؟
وطنی که تو خاکش را به سر کردی ودیگران نانش را خوردند. تو مرارتهای خشکسالی اش را
کشیدی وآنگاه که بهار نورسته اش از راه رسید تورا و فرزندان تو را حتی از نفس کشیدن در
هوایش محروم کردند.
پدر- مادر! آی دایه ی مهربان تر از مادر! آی کاسه ی داغتر از آش!من هرگز اشتباه شما را
توجیه نخواهم کرد که بهترین فرزندانت یعنی منوچهرخان قشقایی را به شکنجه گاه استبدادو
برادرش بهمن خان را به قتلگاهش فرستادی وآنگاه که دیو از پای در آمد وطن سختی های
هفتخوان رستم را به فراموشی سپرد وبا تو چنان کرد که هیچ سپیدی با سیاه نکرد..
پدر- مادر! تو چه کردی که فلاکتش دامن مرا گرفت؟ اما من هشیارم ومیدانم که اگر سکوت
هم کرده بودی انگ بی غیرتی به تو می چسباندند. واگر طرف دشمن را می گرفتی
وطن فروشی کرده بودی . عجب کاری کردی اما به چه قیمت؟
پدر ومادری که چنین فداکارند حتما گستاخی فرزندشان را خواهند بخشید.
گرامی ترین پدر ومادر آنانی هستند که علاوه بر سربلندی و افتخار پاسخگوی دیگر
نیازهای فرزندان هم باشند . من نمی خواهم که پدر ومادرم را وطن فروش وبی غیرت بگویند
اما حق دارم همانند دیگران از رفاهی که در سایه ی جان بازی های پدر و مادرم فراهم
شده است بهره مند باشم نه تماشاگر. من خواستار نام و نشان پدر و مادر فداکارم در
جغرافیای وطن هستم.آنانی که عزیزترین هایشان را تقدیم وطن کردند . اما وطن چه
کرد؟
افسوس! افسوس! افسوس!
{کوچنده}
+ نوشته شده توسط عوض الله صفری کشکولی در چهارشنبه یازدهم شهریور 1388 و ساعت
22:24 |